تبليغاتX
نفس عمیق


نفس عمیق

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388| ساعت 12:47| توسط سعید عسکری راد| |

 

 دروازه های شعر من بسته بودند اما بهار با قدم رنجه هایش مرا بغل کرد و بوسید و من به دنیا سلام کردم و غروب شعرم را از پشت دروازه های شهر به سپیدی و پاکی دلم بردم تا بگوییم من هم بالاخره به روز شدم.

خبر بد زیاده اما:


به همت مدیر کل ارشاد لرستان دبیرخوه ی شعر عاشورا تخته شد تا سال آینده. میگن به سال اصلاح الگوی مصرف ربط داره !!


 امتحاناتم شروع شدن اما کتاب هایی که از نمایشگاه خریدم هی میگن بیا ما رو بخون مشروط نشم عالیه.


 قراره چند تا گارگاه نقد شعر توی شهرمون (الیگودرز)با حضور فاضل نظری- اسماعیل امینی- سپیده جدیری(البته اگه بیان) ...  بزاریم .بچه های استان و یا شاید یکی دوتا از دوستان خارج از استان به مدت ۲ یا ۳ روز مهمونمون باشن


و بالاخره به هر جون کندنی که بود چند تا شعر پس از ۶-۷ ماه نوشتم که امید وارم نظر بدین

 

ما           نه

من و تو بهتر است

از علامتش مي ترسم

 مرا به ياد مسيح مي اندازد


 تهران مثل هميشه شلوغ بود

 تمام روز دنبال هما خانم گشتم

هما رفته بود هتل هيلتون

تا ستاره ها را بچيند.


 جاذبه آنقدر بي ارتباط با

لبهاي شما نيست

 اسحاق يا آدم

يا باغباني از لبنان

راست مي گفتند:

همه ي سيب ها طعم لب هاي تو را مي دهند.


 

چه فرق مي كند

  شنبه يا يك شنبه

همه ي روزها بدون تو جمعه اند


 جهان در چشم هاي تو آغاز مي شود

و با خنده هاي مردي

كه تو را دوست داشت

 تمام .

تمام

خاطره هايت را

خمره هاي قديمي مي ريزم                                               

و باغ هاي انگور را

نذر فراموش كردنت خواهم كرد.

 بيا ببين

خيالت نپخته بود

مثل حرفهات

مثل دوستت دارم شب هاي جمعه اي كه كنارم نيستي

بيا ببين

 مي خواستم لبانت را از روي آيينه پاك كنم

و رقصيدنت را

با آهنگ هاي عربي نبينم.

 چاقوي آشپز خانه

 در سينه ات جان مي داد

چشم ها را بستي و دنيا تمام شد.

                                                      

 


قلبم را در قلبت جا مي گذارم

قبل از آنكه

از قبيله ي حاتم

بيرونم كنند.

 تنهايي ام را به تو مي سپارم

در آغوش باور هاي مردانه ات

كه جاده هاي اهلي را قدم مي زنند

تا تنهايي وحشي ام را پيدا كنند.

 اين جاده كه تو را بلعيد

مرا در ابتداي راه زاييده بود

زايماني طبيعي

طبيعي

عزيزم من طبيعي عاشقت شدم

اما وحشيانه از من جدا شدي

و گرگ چه مراعات و نظير قشنگي دارد با تو

چه ايهام قشنگي داري با مرد

و ذهن من پر از كلماتي است

كه از روبط مشروع آب مي خورد.

 دارم شاعرانه تر مي نويسم

اما چه فايده

حالا كه درد مرا گرفته

دردي از روابط نامشروع

 و زايماني غير طبيعي

 طبيعي

عزيزم

من طبيعي عاشقت شدم

 اما وحشيانه از من جدا شدي

 

نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388| ساعت 21:11| توسط سعید عسکری راد| |

 

از پشت سیم خاردارهای عینکم

 برمیگردم

 به مادر نگاه می کنم

 از پشت چشمهاش

 فقط صدای شرشر باران می آید


 

  اما برای پدرم که جغرافیای تغزل و عاشقانه است برای او که دریا است و دریایی ...

پدرم پنبه زن بود

اما هرگز نفهمیدم

چندمردِ حلاج است.

 


کسی میدونه این طرح مال منه یا نه؟

این پرنده ها نه

پرکنده ها

کجای آسمان را خط خطی کردند؟ 

 


 

 برداشت آزاد بود

هرکه هر چه خواست برداشت کرد!؟

 


 

 ما را گرفتنند بردند

دربند

دربند

دربند؟!...

 


  

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387| ساعت 19:59| توسط سعید عسکری راد| |

عصرانه در گوانتانامو خورده باشی

 یا در ونیز عاشق دختری شده باشی

 که از لای انگشتان مرد هوس بازی میچکد.

اما همین که بر می گردی

فقط سهم کوچکی از غروب دلت را می گیرد

بازهم هیچ اتفاقی نیفتاده است

الا ترحم شانه های شاعر

و اتفاق های هر روزه ی هرزه

 

از هزاره ها نیامده بودم

که دچار هزار راه نرفته باشم

آمده بودم

تا گلوی این شهر را

که گریبان گیر گردنم شده بود

با چاقوی برادرانم

برادران خونی ام

خواهران کوچکم

اتفاق های هر روزه ی هرزه

پاره کنم.

یا فکر کن این طرف ها

اگر استکانی به سلامتی ات سر کشیده می شود مال من است.

اما باز هم دستت به ماه نمی رسد.  

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387| ساعت 17:54| توسط سعید عسکری راد| |

سلام با یه شعر تازه سعی کردم به روز بشم

 ۱ از غسل شاعرانه اش برمی گشت

شعری که رفته بود دریا بیاورد

دریا بیاورد؟!       دریا تر بشود .

تا روی دوش ماه غم بیاویزد

ماه از آب ماهی شود         قرمز باشد

ماهی ماهی باشد.

۲  در قید نبودید

اصلا قید نبود

فقط بند بود و فاجعه.

دمای فاجعه بالا می رود

تب می کند

قرص کوچکی از ماه می خورد

از ماضی های بعید رد می شود

اسرار می کند

خودش را در «حلقوم آهن ها» می ریزد.

دمای فاجعه پایین می آید

تمام ماضی ها بعید می رسند کنار نامت.

۳  پیشانی ات تبعید گاه فرشتگان است

سینه ات نیزه زاری مه گرفته

دستانت سواحل عشق است

که باد پرچمش را انداخت.

آغوشت     آسمانی که عبور پرنده را ممنوع نیست.

۴  حادثه از روی شمشیر ها پایین تر می آید

قافله غافل از نبودنت

قافیه را از زنگ ها می دزدد

انگشت شعر را می برند

می برند....

۵  در تردی لب های شما هیچ شکی نیست

که مشک را مشت نخوانی و ...

مسلم است که مسلم همیشه مختار است.

۶  همه ی اپیزود ها تلاش کردند

از گودالی که دور سرت می چرخید پلان های شاعرانه بسازند

۷  شمشیر نام گلی بود که گلویت را بوسید.

 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387| ساعت 17:44| توسط سعید عسکری راد| |

به شهر که فکر می کنم

تنها خانه ی شماست

که باد ها را از چهار سو بغل می کند.

مشکوک واژه ی رفتنم

که انگار خیابان های شهر به من ختم می شوند و

تو در شلوغ ترین خیابان گمم می کنی تا

گمشده ای پیدا کنی.

به شهر که فکر میکنم

فراموش میکنم

 بیاد بیارمت

 لای کتاب های فلسفه

درست ساعت ۵ عصر

در کوچه های بن بست که غروب ها را بیشتر دوست دارند.

و شهر یعنی لبانت   دروازه های قندهار

و کابل «سرمه دان» چشمانت

در عصرهای قمصر کاشان

درست ساعت ۵ عصر.

 

هنوز برجاده ها ایستاده ام

تا در خلوت ترین پیاده رو پیدات کنم.

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387| ساعت 11:27| توسط سعید عسکری راد| |

این کلمات که نه درکم می کنند

و نه به درک می روند رهایم نمی کنند

از آوازهای عربی شرم الشیخ

تا شکنجه های ابو غریب فریاد می کشم

 از میدان آزادی تا خیابان ولی عصر

 انتظار را بغض می کنم

دارید سر گیجه می گیرید

داریم سرگیجه می گیریم

دارند سرگیجه می گیرند

وقتی بوی کسالت و بکارت دحتران باکره

 زیر چکمه های سربازان کودتا له می شود

 اینجا شاعران فقط بلدند سیگار روشن کنند

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387| ساعت 9:51| توسط سعید عسکری راد| |